براي رفقاي در بندم مهدي خدايي و سلمان سيما كه روزهاي سخت زندان را ميگذرانند... بي آنكه كسي از حال و روزشان خبري داشته باشد و قدمي براي رهايي شان بردارد!
گو اينكه كاري هم انگار از دست هيچكس ساخته نيست!
و به ياد شاملوي بزرگ... كه "درد مشتركمان" بود و ترانه هاي مانايش "نبرد افزارمان تا با تقدير پنجه در پنجه در افكنيم!"
به گمانم هنوز كسي به اين قدرت و ايجاز هولناكي سلول انفرادي را تصوير نكرده است!
حجم قيرين نه در كجايي
نا در كجايي و بي در زماني!
وآنگاه احساس سرانگشتان نياز كسي را جستن
در زمان و مكان
به مهرباني:
((_من هم اين جا هستم!))
پچپچه اي كه غلتاغلت تكرار مي شود
تا دوردست هاي لامكاني.
كشف سحابي مرموز هم داستاني
در تلنگر زود گذر شهابي انساني.
احمد شاملو ـ ۱مهر ۱۳۷۰
;



