تبليغاتX
ققنوس
پاییز که دیگر پیر شدن ندارد..... یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 22:9;
از بامداد تا شبگیر

 

می نشینم و در تاریکخانه خیالم

واژه" حیات "را میگریم

وفکر میکنم

هزار سال خواب بوده ام!

خواب......

آنقدر که چشمانم از یادم رفته اند!

 

 

از بامداد تا شبگیر

کلاغان دیرزاد شهر

بر شاخه های بی برگ و بارم می نشینند

تا خاطرات زخمهای قدیمی را

در گوشم واگویه کنند!

 

 

من آن درخت قدیمی ام!

آنقدر قدیمی

که فراموش کرده ام

روزی سیب زاییده ام یا گلابی!

 

 

 

دلسرد بغضهای فرو خورده ام مباش!

دلسرد لبخند های نارنجی....

پاییز که دیگر پیر شدن ندارد!

 

 

 

تهران ـ آبان ۱۳۸۵

;
نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لینک ثابت |

در سیطره..... سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 16:38;
نه...

 

راهی نمانده بود...

تا طالع روشن سپیده دمان!

تا کشتزار نور!

کان سایه مهیب

از پرتگاه هول

اسیمه سار و ملتهب

دیگر بار

فراز امد!

از حفره فسادش

این عنکبوت پیر

تا هرکجای خلوت محزون این شب سیاه

تاری تنیده است!

 

 

 

 

تهران ـ اردیبهشت ۸۶

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 18:51;
پروانه عزیز سال پیش مطلب زیبایی نوشته بود که این شعر را در بخش نظراتش نوشتم!

تو میگویی:

نجات شاید

پشت یکی از همین لحظه ها باشد !

اما ....

میدانی پروانه؟

تمام کودکیم

در های و هوی وهم برانگیز ادم بزرگها

میان بازار مکاره سیاست

گم شد.....

گم میشود....

اما من

رویا هایم را هنوز

جایی میان حسرت و ارزو

پشت پرچین خاطره

قایم کرده ام

دخترک زیبای همسایه!

و ان بادبادک رنگارنگ

که هیچوقت اوج نگرفت!

......

اما ای پاک!

ای زلالترین بگو.....

در این هجوم بی امان دلهره ها و دلتنگی

تصویر اسمان و پرنده را

کجا قاب کرده ای؟

تهران ـشهریور ۱۳۸۶

;
نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لینک ثابت |

سال پیش باغ ما با شکوفه قهر بود... پنجشنبه یکم فروردین 1387 19:52;

سال پیش سله دارها

بهترین پرندگان شهر را

در قفس نگاه داشتند

پس دروغ نیست

سال پیش

سال رونق قفس

سال اشک مادران پیر بود

سال حرفهای تلخ

سال شعرهای خوب بود

سال پیش

باغ ما

با شکوفه قهر بود

بی پرده بگویم...خسته شده ام ازاین توالی بیهوده ی سالها وسالهای بیهوده ی متوالی!

"سالهای بد... سالهای باد... سالهای شک... سالهای اشک..."

از این روزهای بی روح خاکستری که شنبه اش شبیه دوشنبه است و هر روزش جمعه!

از این عادت لعنتی به تراژدی های تمام نشدنی هر روزه که جزئی از این زندگی نکبتی شده است انگار!

و ما که عادت کرده ایم به عادت کردن و تلخی هیچ مصیبتی دلمان را نمی لرزاند!

کرخت شده ایم از فرط درد... دردی که بیخ استخوان جا خوش کرده و مزمن شده...

با این همه بهار را دوست می دارم بی آنکه راز فصلها را فهمیده باشم.

اولین جوانه که بزند، معلوم می شود هنوز رسم شکفتن و زنده بودن در این دیار ور نیافتاده و می شود دل خوش کرد به قدم های عمو نوروز که بیاید و همه این اشکها و دردها و تلخی ها را دور بریزد و به یمن همتش اختتام زمستان و سوز و سرما اعلام شود!

گل سرخ خورشید بر آید و خانه ی شب را ویران کند...

بهار بانو؛ به شهر پر غصه ی ما خوش آمدی!

;

نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه بیستم اسفند 1386 14:12;

 

انتخابات!!

فروغ زمانی گفته بود:

هیچ صیادی

در جوی حقیری که به گودالی میریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد!

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لینک ثابت |

آیندگان - 15 اسفند 1357 - شماره 3305 - بها 15 ریال دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 2:32;
دیروز یک میلیون نفر بر مزار مصدق گرد آمدند

 

ستایش آزادی ـ جاده احمد آباد سالها برای یاران مصدق ممنوع بود. بنده تاجدار نفت امر کرد، جاده تا ابد خالی بماند و مزار مصدق را غبار فراموشی بگیرد! ملت اما سر برداشت... بنده تاجدار گریخت و دریای خلق به سوی آرامگاه آزاد مردی روان شد که فضیلت "نه" گفتن به قلدران جهان را به ما آموخت. دیروز احمد آباد دیگر بیابانی خاموش نبود... غلغله بود و رشته ای بی پایان از مردان و زنان آزاده، که رفتند بر مزار مصدق آزادی را بستایند!

یاد مصدق در غریو خلق زنده شد

 

با گلهای سفید و قرمز بر مزارش نوشتند:

 

مصدق عزیز، آزاد شدیم!

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لینک ثابت |

تو هم از ما نبودی... دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 22:45;

1. هلهله ای بر پاست... غوغایی٬ بغض صد ساله مان می ترکد!

گلوله٬... فریاد٬...  سمفونی دگرگون شدن!

دعای مصدق پشت سر ماست٬ ترانه شاملو بر لبهامان!٬ "کلمه" را از صمد آموخته ایم... "نه" گفتن را از شریعتی.

نماز برابری و آزادی به وقت دل! قبله،...  سیاهچال اوین!

تازیانه بر پیکر جوانه فرود می آید و تبر بر صنوبر!

اما...  کسی خواهد آمد...  میدانم.

 

۲. هلهله ای بر پاست... حکایت شور و شیدایی!

خلق "حنیف"٬ "روزبه" می شوند!

ترانه صدا سور!

ممنوع٬ ممنوع میشود!

تپش قلبهامان تندتر شده! آخر میدانی؟...    کسی آمده است!

 

۳. روزها میگذرد... هلهله ای نیست!

پچ پچ ناله ها در گوشهای محرم: این رایت کاوه بود یا پرچم ضحاک؟!

چکمه یا نعلین؟

وااااااااااااااااای... مسئله این بود!

۴. صدایی نیست...  سیاهچال اوین، قتلگاه میشود!

سکوت عـزا گـــور!

تازیانه بر پیکر جوانه فرود می آید و تبر بر صنوبر!

صدایی محزون می خواند: "تو هم از ما نبودی"...

کسی خواهد آمد٬ میدانم!

 

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لینک ثابت |


 
Copyright © 2006 - Site bus: مهرداد رحیمی & Designer: medsh