راهی نمانده بود...
تا طالع روشن سپیده دمان!
تا کشتزار نور!
کان سایه مهیب
از پرتگاه هول
اسیمه سار و ملتهب
دیگر بار
فراز امد!
از حفره فسادش
این عنکبوت پیر
تا هرکجای خلوت محزون این شب سیاه
تاری تنیده است!
تهران ـ اردیبهشت ۸۶
;
تو میگویی:
نجات شاید
پشت یکی از همین لحظه ها باشد !
اما ....
میدانی پروانه؟
تمام کودکیم
در های و هوی وهم برانگیز ادم بزرگها
میان بازار مکاره سیاست
گم شد.....
گم میشود....
اما من
رویا هایم را هنوز
جایی میان حسرت و ارزو
پشت پرچین خاطره
قایم کرده ام
دخترک زیبای همسایه!
و ان بادبادک رنگارنگ
که هیچوقت اوج نگرفت!
......
اما ای پاک!
ای زلالترین بگو.....
در این هجوم بی امان دلهره ها و دلتنگی
تصویر اسمان و پرنده را
کجا قاب کرده ای؟
تهران ـشهریور ۱۳۸۶
;

