راهی نمانده بود...
تا طالع روشن سپیده دمان!
تا کشتزار نور!
کان سایه مهیب
از پرتگاه هول
اسیمه سار و ملتهب
دیگر بار
فراز امد!
از حفره فسادش
این عنکبوت پیر
تا هرکجای خلوت محزون این شب سیاه
تاری تنیده است!
تهران ـ اردیبهشت ۸۶
;
تو میگویی:
نجات شاید
پشت یکی از همین لحظه ها باشد !
اما ....
میدانی پروانه؟
تمام کودکیم
در های و هوی وهم برانگیز ادم بزرگها
میان بازار مکاره سیاست
گم شد.....
گم میشود....
اما من
رویا هایم را هنوز
جایی میان حسرت و ارزو
پشت پرچین خاطره
قایم کرده ام
دخترک زیبای همسایه!
و ان بادبادک رنگارنگ
که هیچوقت اوج نگرفت!
......
اما ای پاک!
ای زلالترین بگو.....
در این هجوم بی امان دلهره ها و دلتنگی
تصویر اسمان و پرنده را
کجا قاب کرده ای؟
تهران ـشهریور ۱۳۸۶
;سال پیش سله دارها
بهترین پرندگان شهر را
در قفس نگاه داشتند
پس دروغ نیست
سال پیش
سال رونق قفس
سال اشک مادران پیر بود
سال حرفهای تلخ
سال شعرهای خوب بود
سال پیش
باغ ما
با شکوفه قهر بود

بی پرده بگویم...خسته شده ام ازاین توالی بیهوده ی سالها وسالهای بیهوده ی متوالی!
"سالهای بد... سالهای باد... سالهای شک... سالهای اشک..."
از این روزهای بی روح خاکستری که شنبه اش شبیه دوشنبه است و هر روزش جمعه!
از این عادت لعنتی به تراژدی های تمام نشدنی هر روزه که جزئی از این زندگی نکبتی شده است انگار!
و ما که عادت کرده ایم به عادت کردن و تلخی هیچ مصیبتی دلمان را نمی لرزاند!
کرخت شده ایم از فرط درد... دردی که بیخ استخوان جا خوش کرده و مزمن شده...
با این همه بهار را دوست می دارم بی آنکه راز فصلها را فهمیده باشم.
اولین جوانه که بزند، معلوم می شود هنوز رسم شکفتن و زنده بودن در این دیار ور نیافتاده و می شود دل خوش کرد به قدم های عمو نوروز که بیاید و همه این اشکها و دردها و تلخی ها را دور بریزد و به یمن همتش اختتام زمستان و سوز و سرما اعلام شود!
گل سرخ خورشید بر آید و خانه ی شب را ویران کند...
بهار بانو؛ به شهر پر غصه ی ما خوش آمدی!
انتخابات!!
فروغ زمانی گفته بود:
هیچ صیادی
در جوی حقیری که به گودالی میریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد!
;
ستایش آزادی ـ جاده احمد آباد سالها برای یاران مصدق ممنوع بود. بنده تاجدار نفت امر کرد، جاده تا ابد خالی بماند و مزار مصدق را غبار فراموشی بگیرد! ملت اما سر برداشت... بنده تاجدار گریخت و دریای خلق به سوی آرامگاه آزاد مردی روان شد که فضیلت "نه" گفتن به قلدران جهان را به ما آموخت. دیروز احمد آباد دیگر بیابانی خاموش نبود... غلغله بود و رشته ای بی پایان از مردان و زنان آزاده، که رفتند بر مزار مصدق آزادی را بستایند!
یاد مصدق در غریو خلق زنده شد
با گلهای سفید و قرمز بر مزارش نوشتند:
مصدق عزیز، آزاد شدیم!
;
1. هلهله ای بر پاست... غوغایی٬ بغض صد ساله مان می ترکد!
گلوله٬... فریاد٬... سمفونی دگرگون شدن!
دعای مصدق پشت سر ماست٬ ترانه شاملو بر لبهامان!٬ "کلمه" را از صمد آموخته ایم... "نه" گفتن را از شریعتی.
نماز برابری و آزادی به وقت دل! قبله،... سیاهچال اوین!
تازیانه بر پیکر جوانه فرود می آید و تبر بر صنوبر!
اما... کسی خواهد آمد... میدانم.
۲. هلهله ای بر پاست... حکایت شور و شیدایی!
خلق "حنیف"٬ "روزبه" می شوند!
ترانه صدا سور!
ممنوع٬ ممنوع میشود!
تپش قلبهامان تندتر شده! آخر میدانی؟... کسی آمده است!
۳. روزها میگذرد... هلهله ای نیست!
پچ پچ ناله ها در گوشهای محرم: این رایت کاوه بود یا پرچم ضحاک؟!
چکمه یا نعلین؟
وااااااااااااااااای... مسئله این بود!
۴. صدایی نیست... سیاهچال اوین، قتلگاه میشود!
سکوت عـزا گـــور!
تازیانه بر پیکر جوانه فرود می آید و تبر بر صنوبر!
صدایی محزون می خواند: "تو هم از ما نبودی"...
کسی خواهد آمد٬ میدانم!
;
1- انگار همین دیروز بود... نشسته بودم روی همین صندلی جلوی پنجره، اما چشمانم بسته بود... یا شاید خواب بودم که صدای تو در گوشم پیچید!
آی پسر! نکند خوابت برده؟ حالا وقت سفر است...
چشمهایت را باز کن و روندگان را ببین. اینها عازم نجات زندگی اند و پاسدار حرمت انسان!
حالا این کوله بار من، میراث توست! بردار و راهی شو... تو هم چنین باش.
و من چشم در چشمهایت گشودم و مؤمن شدم!
جاده چشم به راه مان بود انگار و راهی شدن سرنوشت محتوممان!
دوباره در گوشم زمزمه کردی: خسته که شدی، یادت نرود که فقط یک گام دیگر باقی مانده...
ما سینه از حسرتهای باستانی تفته بودیم... پس به جستجوی رویاهایمان قدم در راه نهادیم و "همراه" شدیم.
در گذر از معابر وهم آلود و گردنه های هراس انگیز، نفس به نفس هم سرود خواندیم تا زوزه ی گرگان دهان آلوده، دلمان را نلرزاند!
خم به ابرو نیاوردیم و گذشتیم از زمین های گرم توان سوز!
پا به پای هم کوهها و دشتها و دره ها را در نوردیدیم تا خستگی هم جایی از ما جا بماند!
سوز سرما هم بی طاقتمان نکرد که از شعله ی امید گُر گرفته بودیم!
آه ای همراه... یادت می آید!
هر وهله نعره ی شوقمان در آسمان می پیچید از گام نهایی و شوق رسیدن!
اما... دریغ!
هر گامی سرابی زایید و فرسنگی افزود!
2- حالا نشسته ام روی همین صندلی جلوی پنجره و چشم دوخته ام به شیار سرخ دل آسمان!
در من غروب نطفه بسته...
پس سیگار می کشم و نمی دانم کدام گره باز می شود از کلاف سر در گم این روح خسته ی آواره...
شاید شعر غروب آغاز شود با لغزش دود اولین پُک سیگار بر پنجره ای که انبوه تیرگی به رویش آماسیده!
یا شاید خاطره ای از عمق ذهنم فریادی بر آورد و بغضم را بترکاند!
خاطره هایی که هر کدامشان به زخمی می ماند... کهنه و مزمن!
آآآآآآآآآآی سالار! می بینی حال و روزم را...
مصلوب شده ام بر قافیه ی تنگ مرثیه ی بودن!
دردم خستگی نیست که تمام جوانی ام به رفتن طی شد بی آنکه دل بسپارم به لذتهای گاه گاهی و حقیر...
اما حالا ببین! دل خونم از سلیطه های سیاست!
از بلاهت روندگان تباهی و حقارت فاحشگان صلواتی!
نه پشیمان نیستم از راهی که آمده ام... که "رود باید شد و رفت..." که ماندن یعنی گندیدن...
اما دریغ که تمام قصه همین بود:
"مقصد نرسیدن بود و رفتن رهیدن!"
نه شعر غروب و نه خاطره...
این رویاهای من است که با آخرین پُک سیگار، معلق می شود بین زمین و آسمان و گم می شود در شیون باد عاصی... باد هار...
آن بیرون برگ چنار خشکی از شاخه دور می شود...
سرم تیر می کشد و هذیانهایم تمام می شود با چکه چکه ی اشک از میان مکث های این جمله:
کاش
بیدارم
نمی کردی!
در این روزهای بی رمقی و فسرده دلی نوشتن دشوار است... نوشتن چیزی که مرثیه نشود...
همین است که وقتی لاله و کورش عزیز دعوتم کردند تا از ((وطن)) بنویسم، دلم عجیب گرفت!
آخر تو نمیدانی چقدر دلم میخواست بنشینم و از شور شیرینی روایت کنم که دیر زمانی است بی تب و تابم کرده...
از زلالی زنده رود بگویم و از سرود همیشه جاری ارس...
از سر فرازی بی مانند دماوند بگویم و از دلاوری و پاکبازی پهلوانان این سرزمین...
از حکایت های شور انگیز عاشقان شهر آشوب بگویم و از غزلهای ناب که مستیش با شراب هفت ساله برابری می کند...
از زخمه ساز دلنوازان ترانه ای ساز کنم و از بغل بغل لاله وحشی رسته بر دامن سبلان تابلویی مقابل دیدگانت بگیرم...
میخواستم از ریشه برایت بگویم... از شکوه تمام نشدنی یک تاریخ!
از نیاکان پاکمان که رو سفیدمان کرده اند...
اما دریغ!
دریغ که امروز سوگوار هزار درد و رنج و مصیبت شده ایم و دیگر مجالی برای سرودن از این شور شیرین نمانده...
حالا دیگر ((مفهوم وطن)) زیر آب می رود در دشت بلا صاحب پاسارگاد و مدفون می شود زیر آوار خانه ستارخان سردار ملی...
هجو می شود در قامت قهرمانان دروغین و اسطوره های کاغذی کتاب تاریخ وارونه...
فراموش می شود در احمد آباد...
حراج می شود در دمشق و دبی و مسکو و دهلی و...
مسخ می شود در جادوجمبل ساحران متبحر مقدس!
حکایت درد آوری است... ملتی که روزگاری سر بر آسمان می سایید، امروز به چاه ویل زبونی و در یوزگی افتاده و تاوان بد مستی و هرزگی ((مستبدان کوچک)) را می دهد!
این شعر را دوران مدرسه نوشتم و بابت خواندنش سر صف و در مراسم صبحگاه چهار روز اخراج شدم!
دوباره مینویسمش که هم تکمله ای باشد بر این قصه پر غصه، هم پاسخی هر چند دیر هنگام به دعوت کتایون عزیز؛
ده نــامه
|
پای یک مسجد متروک بنای ده ماست |
نو تر از منظره ها، مقبره های ده ماست | ||
|
خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته |
فقط این مسجد متروک، بنای ده ماست | ||
|
کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است! |
کدخدای ده ما نیست، خدای ده ماست | ||
|
کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم |
کدخدایی و خدایی که بلای ده ماست! | ||
|
ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم |
این صدا مختص من نیست، صدای ده ماست | ||
|
خاک نفرین شده ها، مرکز طاعون زده ها |
تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست | ||
|
پدرم از ده بالا که غروب آمد، گفت: |
هرچه بد بختی و درد است، برای ده ماست | ||
|
آه چوپان جوان خسته نباشی، بنواز! |
فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست! | ||
|
|
|
| |
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهانهای وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زانکه وحشت زده حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که در این شهر دوروی
روزها شحنه و شب باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای حران قطره ز آفاق حران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که یاران بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
(شفیعی کدکنی)
;

